Warning: strtotime(): Invalid date.timezone value 'America/New York', we selected the timezone 'UTC' for now. in /home/blogveb/domains/blogveb.com/public_html/include/blogs_module/blog/previ.php on line 14
 داستان کوتاه- ���������� �� ������ ������

تاریخ: 02/12/1391 ساعت: 17:34 بازدید: 746 نویسنده: عنایت

روزي روزگاري،طاووس و لاک پشتي بودن که دوستاي خوبي براي هم بودن.طاووس نزديک درخت کنار رودي که لاک پشت زندگي مي کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اينکه طاووس نزديک رودخانه آبي مي خورد ، براي سرگرم کردن دوستش مي رقصيد. از بدشانسی يک روز ، يک شکارچي پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگين، از شکارچي اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظي کنه.شکارچي خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پيش لاک پشت برد. لاک پشت از اين که ميديد دوستش اسير شده خيلي ناراحت شد.اون از شکارچي خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هديه اي باارزش رها کنه. شکارچي قبول کرد.بعد، لاک پشت داخل آب شيرجه زد و بعد از لحظه اي با مرواريدي زيبا بيرون اومد. شکارچي که از ديدن اين کار لاک پشت متحير شده بود فوري اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهي بعد از اين ماجرا، مرد حريص برگشت و به لاک پشت گفت که براي آزادي پرنده ، چيز کمي گرفته و تهديد کرد که دوباره طاووس رو اسير ميکنه مگه اينکه مرواريد ديگه اي شبيه مرواريد قبلي بگيره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصيحت کرده بود براي آزاد بودن ، به جنگل دوردستي بره ،خيلي از دست مرد حريص، عصباني شد.لاک پشت گفت:بسيار خوب، اگه اصرار داري مرواريد ديگه اي شبيه قبلي داشته باشي، مرواريد رو به من بده تا عين اونو برات پيدا کنم. شکارچي به خاطر طمعش ،مرواريد رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحاليکه با شنا کردن از مرد دور مي شد گفت: من نادان نيستم که يکي بگيرم و دوتا پس بدم. بعد بدون اينکه حتي يه مرواريد به شکارچي بده، در آب ناپديد شد.

__________________



موضوعات:پندآموز ,

بر چسب: , , , , ,
طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت امتیاز : 2285 دیدگاه(0)

ارسال نظر

نام شما
وب سایت
پست الکترونیک
پیام
درج شکلک
نظر خصوصی
کد امنیتی

نظرات


صفحات نظرات
1 |