Warning: strtotime(): Invalid date.timezone value 'America/New York', we selected the timezone 'UTC' for now. in /home/blogveb/domains/blogveb.com/public_html/include/blogs_module/blog/previ.php on line 14
 داستان کوتاه- �������������� ���������� ���� �������������� ����������

تاریخ: 26/03/1392 ساعت: 13:58 بازدید: 633 نویسنده: عنایت

    روزي ازبيل گيتس پرسيدن؟
    آيافردي ثروتمندترازخودت ميشناسي
    در جواب گفت بله فقط يک نفر. پرسيدن کي؟

    در جواب گفت سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم و تازه انديشه ي طراحي مايکروسافت و تو ذهنم پي ريزي مي کردم،در فرودگاهي درنيويورک قبل از پرواز چشمم به اين نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد،دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم ديدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که ديدم يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه من و ديد گفت اين روزنامه مال خودت بخشيدمش به خودت بردار براي خودت.
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت براي خودت بخشيدمش براي خودت.
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توي همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به يه مجله خورد دست کردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت اين مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پيش يه روزنامه بهم بخشيدي.هرکسي مياداينجا دچار اين مسئله ميشه بهش ميبخشي؟!
    پسره گفت آره من دلم ميخواد ببخشم از سود خودمه که ميبخشم
    به قدري اين جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدايا اين برمبناي چه احساسي اينا رو ميگه.
    زماني که به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد و پيدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
    گروهي تشکيل دادم بعد از ?? سال گفتم که بريد و اوني که در فلان فرودگاه روزنامه ميفروخت و پيدا کنيد.يک ماه و نيم مطالعه کردند و متوجه شدند يک فرد سياه پوسته که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
    ازش پرسيدم من و ميشناسي. گفت بله، جناب عالي آقاي بيلگيتس معروفيد که دنيا ميشناسدتون.
    سالها پيش زماني که تو پسر بچه بودي و روزنامه ميفروختي من يه همچين صحنه اي از تو ديدم
    گفت که طبيعيه. اين حس و حال خودم بود
    گفتم ميدوني چه کارت دارم، ميخوام اون محبتي که به من کردي و جبران کنم
    گفت که چطوري؟
    گفتم هر چيزي که بخواي بهت ميدم
    (خود بيلگيتس ميگه خود اين جوونه مرتب ميخنديد وقتي با من صحبت ميکرد)
    پسره سياه پوست گفت هر چي بخوام بهم ميدي؟
    گفتم هرچي که بخواي
    گفت هر چي بخوام؟
    گفتم آره هر چي که بخواي بهت ميدم
    من به ?? کشور افريقايي وام دادم به اندازه تمام اونا به تو ميبخشم
    گفت آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني
    پرسيدم واسه چي نميتونم جبران کنم؟
    پسره سياه پوست گفت که :فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو
    بخشيدم ولي تو تو اوج داشتنت ميخواي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نميکنه
    بيل گيتس ميگه همواره احساس ميکنم ثروتمند تر از من کسي نيست جز اين جوان ??
    ساله مسلمان سياه پوست



موضوعات:پندآموز ,
داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي امتیاز : 1624 دیدگاه(0)

ارسال نظر

نام شما
وب سایت
پست الکترونیک
پیام
درج شکلک
نظر خصوصی
کد امنیتی

نظرات


صفحات نظرات
1 |