Warning: strtotime(): Invalid date.timezone value 'America/New York', we selected the timezone 'UTC' for now. in /home/blogveb/domains/blogveb.com/public_html/include/blogs_module/blog/previ.php on line 14
 داستان کوتاه

تاریخ: 10/12/1390 ساعت: 13:38 بازدید: 997 نویسنده: عنایت

در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت، يك  مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد : شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد. او  اظهار داشته بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است.

 

بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه  اين مشكل  بررسي،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد. 

 مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند: پايش ( مونيتورينگ)  خط بسته بندي با اشعه ايكس.

 

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهيز گرديد. سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند. 

 

نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا،  مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غيرمتخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد: تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي تا قوطي خالي را باد از خط توليد دور کند!!!

 

*نکته:*

معمولا در بسياري از موارد راههاي ساده تري نيز براي حل هر مسئله و يا مشکلي وجود دارد. هميشه به دنبال ساده ترين راه حلها باشيد.



موضوعات:داستان کوتاه ,
در-بيشتر-موارد-راه-حل-ساده-تري-نيز-وجود-دارد در-بيشتر-موارد-راه-حل-ساده-تري-نيز-وجود-دارد در-بيشتر-موارد-راه-حل-ساده-تري-نيز-وجود-دارد در-بيشتر-موارد-راه-حل-ساده-تري-نيز-وجود-دارد در-بيشتر-موارد-راه-حل-ساده-تري-نيز-وجود-دارد امتیاز : 2032 دیدگاه(0)

تاریخ: 10/12/1390 ساعت: 13:34 بازدید: 878 نویسنده: عنایت

پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

 "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا

بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

 دوستدار تو پدر".

 

 طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".

  ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟

 

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".

 

نکته:

در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت



موضوعات:داستان کوتاه ,
قدرت-انديشه قدرت-انديشه قدرت-انديشه قدرت-انديشه قدرت-انديشه امتیاز : 1704 دیدگاه(0)

تاریخ: 10/12/1390 ساعت: 13:15 بازدید: 873 نویسنده: عنایت

کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز

اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.

براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد،

کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند  چاه را با خاک  پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.

مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.

 

**نکته:*

*مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:*

 *اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*

 *دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*



موضوعات:داستان کوتاه ,
از-الاغ-درس-بگيريم از-الاغ-درس-بگيريم از-الاغ-درس-بگيريم از-الاغ-درس-بگيريم از-الاغ-درس-بگيريم امتیاز : 1804 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 14:47 بازدید: 887 نویسنده: عنایت

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!

 

نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی



موضوعات:طنز ,
كشيش-و-راهبه كشيش-و-راهبه كشيش-و-راهبه كشيش-و-راهبه كشيش-و-راهبه امتیاز : 1963 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 14:36 بازدید: 909 نویسنده: عنایت

پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دكتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ...
پزشک جراح در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه."
"این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنین."
اعضاء خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردند، بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :"خب، قیمت یه مغز چنده؟"
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یك زن و 200$ برای مغز یك مرد."
موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می كردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نكنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !
بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه : "چرا مغز خانمها گرونتره؟"
دكتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : "این قیمت استاندارد مغزه!"
ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر!"

 



موضوعات:طنز ,
پيوند-مغز- پيوند-مغز- پيوند-مغز- پيوند-مغز- پيوند-مغز- امتیاز : 1969 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 14:28 بازدید: 846 نویسنده: عنایت

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود



موضوعات:طنز ,
پيرمرد پيرمرد پيرمرد پيرمرد پيرمرد امتیاز : 1624 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 11:19 بازدید: 2839 نویسنده: عنایت

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

 



موضوعات:داستان کوتاه ,
بچه! بچه! بچه! بچه! بچه! امتیاز : 1450 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 11:09 بازدید: 833 نویسنده: عنایت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

 

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

 

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !



موضوعات:طنز ,
خيانت خيانت خيانت خيانت خيانت امتیاز : 1478 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/12/1390 ساعت: 11:01 بازدید: 1726 نویسنده: عنایت

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

 



موضوعات:داستان کوتاه ,
عشق-تاريخ-مصرف-دارد؟؟؟ عشق-تاريخ-مصرف-دارد؟؟؟ عشق-تاريخ-مصرف-دارد؟؟؟ عشق-تاريخ-مصرف-دارد؟؟؟ عشق-تاريخ-مصرف-دارد؟؟؟ امتیاز : 1395 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 28/10/1390 ساعت: 11:18 بازدید: 646 نویسنده: عنایت

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”

دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ ”

جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ ”

او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . ”

” وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. “.

می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ ”

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.”

او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

” آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی .”

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت …

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید …

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید …



موضوعات:پندآموز ,
آرزوی-کافی-برای-تو-می-کنم آرزوی-کافی-برای-تو-می-کنم آرزوی-کافی-برای-تو-می-کنم آرزوی-کافی-برای-تو-می-کنم آرزوی-کافی-برای-تو-می-کنم امتیاز : 1246 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/10/1390 ساعت: 20:11 بازدید: 701 نویسنده: عنایت

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.



موضوعات:پندآموز ,
شوخی-با-داستانهای-دوران-دبستان شوخی-با-داستانهای-دوران-دبستان شوخی-با-داستانهای-دوران-دبستان شوخی-با-داستانهای-دوران-دبستان شوخی-با-داستانهای-دوران-دبستان امتیاز : 1622 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/10/1390 ساعت: 20:07 بازدید: 652 نویسنده: عنایت

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟



موضوعات:داستان کوتاه ,
عجب-شانسی عجب-شانسی عجب-شانسی عجب-شانسی عجب-شانسی امتیاز : 1523 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/10/1390 ساعت: 20:03 بازدید: 592 نویسنده: عنایت

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!



موضوعات:داستان کوتاه ,
چشم-درد-مرد-میلیونر چشم-درد-مرد-میلیونر چشم-درد-مرد-میلیونر چشم-درد-مرد-میلیونر چشم-درد-مرد-میلیونر امتیاز : 1440 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/10/1390 ساعت: 19:54 بازدید: 807 نویسنده: عنایت

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.



موضوعات:پندآموز ,
درسی-که-مرد-به-همسرش-داد درسی-که-مرد-به-همسرش-داد درسی-که-مرد-به-همسرش-داد درسی-که-مرد-به-همسرش-داد درسی-که-مرد-به-همسرش-داد امتیاز : 1509 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/10/1390 ساعت: 19:46 بازدید: 1037 نویسنده: عنایت

آقای دکتر پاک بهم ریختم..خیلی میترسم..زنم دست از سرم بر نمیداره..خدا بیامرز همش بخوابم میاد..میگه پس کی میخای به حرفت عمل کنی..یکسال گذشت!!..

خب..مگه چی بهش گفته بودی؟!!..چرا عمل نمیکنی؟!!.

هیچی آقای دکتر..بهش گفته بودم..یه لحظه هم بدون تو زنده نمیمونم!!



موضوعات:طنز ,
زنم-دست-از-سرم-بر-نمی-داره- زنم-دست-از-سرم-بر-نمی-داره- زنم-دست-از-سرم-بر-نمی-داره- زنم-دست-از-سرم-بر-نمی-داره- زنم-دست-از-سرم-بر-نمی-داره- امتیاز : 1489 دیدگاه(0)

تاریخ: 19/09/1390 ساعت: 18:28 بازدید: 4485 نویسنده: عنایت

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند.

اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود.به تدریج ...

 

 



موضوعات:پندآموز ,
هر-که-بامش-بیش-برفش-بیشتر هر-که-بامش-بیش-برفش-بیشتر هر-که-بامش-بیش-برفش-بیشتر هر-که-بامش-بیش-برفش-بیشتر هر-که-بامش-بیش-برفش-بیشتر امتیاز : 1521 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 19/09/1390 ساعت: 18:22 بازدید: 530 نویسنده: عنایت
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

 

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!



موضوعات:پندآموز ,
آرزو آرزو آرزو آرزو آرزو امتیاز : 1360 دیدگاه(0)

تاریخ: 23/08/1390 ساعت: 16:38 بازدید: 483 نویسنده: عنایت

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که …  اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحرانگیزش را نشنوی که مسحور شیطان می شوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش….  و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم. شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو….  گفتم: به چشم.



موضوعات:عمومی ,
اندر-حکایت-خلقت-زن- اندر-حکایت-خلقت-زن- اندر-حکایت-خلقت-زن- اندر-حکایت-خلقت-زن- اندر-حکایت-خلقت-زن- امتیاز : 1309 دیدگاه(0)

تاریخ: 16/08/1390 ساعت: 15:48 بازدید: 618 نویسنده: عنایت

محیط خانه و قصه گویی توسط والدین تاثیرات بهتر و ماندگارتری داشته و اگر همراه با نوازش و تماس بدنی باشد ، کودک را به آرامش بیشتری سوق می دهد .


قصه گویی

علاقه و رغبت به مطالعه، ریشه در دوران خردسالی و تلاش والدین برای ترغیب کودک به و قصه  و قصه خوانی برای کودک دارد. کودک خردسال از شنیدن زمزمه آهنگین مادر و قصه گویی او لذت فراوان می برد. پس از دو سالگی کودک علاقه فراوانی به تماشای کتابهای مصور از خود نشان می دهد. باید توجه داشت که در این دوره کتابهایی با تصاویر بزرگی از انسانها، جانوران و دیگر اشیای آشنا با رنگهای روشن در اختیار کودکان گذاشته شود. به هنگام تماشای این تصاویر کودک علاقه فراوانی به شنیدن داستانهایی کوتاه درباره آنها دارد؛ اگر چه ممکن است وی معنای بسیاری از واژه ها را نداند اما شنیدن صدای داستان گو و دیدن حرکات چهره وی برایش بسیار خوشایند است. در چنین موقعیتی چنانکه کودک در آغوش مادر باشد لذت دو چندان خواهد برد. مطالعات نشان داده که محیط خانه و قصه گویی توسط والدین تاثیرات بهتر و ماندگارتری داشته و اگر همراه با نوازش و تماس بدنی باشد ، کودک را به آرامش بیشتری سوق می دهد . در مجموع بر حضور قصه گو(یکی از والدین به خصوص مادر) در کنار کودک تاکید ویژه ای شده است و روش هایی مثل نوار قصه نمی تواند کارایی لازم را داشته باشد . حتی برنامه های  تلویزیونی و رادیویی قصه گویی را هم نمی توان معادل حضور ملموس قصه گو(یکی از والدین) قلمداد کرد .

تمامی این تجربیات در کودکی در ایجاد علاقه و رغبت به مطالعه در دوران بعدی تاثیر فراوان و بسزایی می بخشد. این تجربیات نه تنها در میزان مطالعه، بلکه در انتخاب موضوع برای مطالعه نیز تاثیر دارد.

محیط خانه و قصه گویی توسط والدین تاثیرات بهتر و ماندگارتری داشته و اگر همراه با نوازش و تماس بدنی باشد ، کودک را به آرامش بیشتری سوق می دهد .

قصه چه تاثیراتی بر کودکان دارد؟

اگر بخواهیم بر اهمیت و ضرورت قصه و قصه گویی برای کودکان تاکید کنیم باید بگوییم که قصه گویی و یا کتاب خوانی برای کودکان موجب:

 

انتقال مفاهیم: قصه به دلیل کشش، زیبایی و انگیزش کنجکاوی می‌تواند بسیاری از مفاهیم را به دنیای کودک انتقال بدهد. روش غیر مستقیم انتقال مفاهیم نه تنها باعث جذب بهتر و سریع‌تر مفاهیم به ذهن و زبان کودک می‌شود بلکه فهم آن‌ها را عینی‌تر و ساده‌تر می‌سازد.  به همین دلیل می‌توان داستان را از جدی‌ترین و بنیادی‌ترین روش‌های انتقال مفاهیم به دنیای مخاطب به ویژه کودکان دانست.

 

انتقال ارزش‌ها: قصه‌ها در طرح فضیلت‌ها و نفی ضدّ ارزش‌ها و رفتارهای  زشت و ناروا تأثیری ژرف دارند. از دیر باز تاکنون، و در همه ملت‌ها و اقوام این ویژگی از شاخص‌ترین خصوصیات داستان‌ها و داستان‌گویان بوده است.

 

تقویت خلّاقیت:

کودکان پس از شنیدن داستان، گاه خود به داستان‌گویی می‌پردازند یا با اسباب بازی‌های خود داستان را نمایش می‌دهند یا به تغییر بخشی‌هایی از داستان می‌پردازند و بنا به علاقه و دنیای خاص خود نام‌ها یا صفحه‌ها و حوداث داستان را تغییر می‌دهند. گاه نیز رفتارهای بدیع و مبتکرانه در کودک دیده می‌شود که محصول قصه‌های شنیده  یا خوانده و یا دیده شده است.

 

قصه گویی

تقویت حس کنجکاوی:

قصه‌ها به دلیل زنجیره حوادث، کودکان را وادار می‌کنند که به تعقیب حوادث بپردازند و یا آنچه را که در قصه شنیده در دنیای بیرون جستجو کنند. کودک پس از شنیدن داستان انگیزه‌ بیشتر وکنجکاوی افزون‌تری برای انجام چنین کاری خواهد داشت.

 

زبان آموزی:

سنین یک و نیم تا سه سالگی، سنی است که برای رشد و پیشرفت کودک در زبان آموزی بهتر است که کودکان از لحاظ کلامی و یادگیری کلمات جدید، مورد بمباران کلمات جدید قرار گیرد. یکی از این اقدامات می تواند شامل قصه گویی و کتاب خوانی برای کودکان باشد. قصه‌ها، کودک را با واژه‌ها، اصطلاحات، ضرب المثل ها و... آشنا می‌سازند به همین دلیل قصه‌ها نقش مهم و جدی در زبان آموزی ایفا می‌کنند.

 

پرورش قدرت تخیل:

در قصه‌ها عنصر تخیل بسیار قوی و مؤثر است بسیاری از قصه‌ها دارای عناصر تخیلی هستند. تخیل کودک با شنیدن و خواندن داستان پرورش می‌یابد.گاه دیده شده است که کودک در بیان داستانی که شنیده است به دخل و تصرف می‌پردازد یا داستانی بر همان مبنا می‌سازد اگر این تخیل جهت داده شود، کشف استعداد کودکان در زمینه‌های ادبی و هنری هموار می‌شود. قصه گویی یکی از بهترین راه‌های کشف توان و استعداد کودکان است.

 

چرا داستانها برای کودکان جذاب هستند؟

داستانها به کودکان این اجازه را می دهند که از طریق تخیل دنیای جدیدی را تجربه کنند و همچنین این داستانها باعث یادگیری و شناخت شخصیتها، رویدادها، تعارضها، راه حلها و حتی در شکل گیری اصول اخلاقی و شخصیتی کودکان بسیار نقش دارد به طوری که بسیاری از افراد، از داستانهای دوران کودکی شان به عنوان رویایی تکرار ناپذیر یاد می کنند.

لذا با توجه به اهمیت داستان و داستان خوانی برای کودکان، باید به این اصول توجه داشت:

داستانها به کودکان این اجازه را می دهند که از طریق تخیل دنیای جدیدی را تجربه کنند و همچنین این داستانها باعث یادگیری و شناخت شخصیتها، رویدادها، تعارضها، راه حلها و حتی در شکل گیری اصول اخلاقی و شخصیتی کودکان بسیار نقش دارد

*قبل از شروع قصه خوانی برای کودکان، داستان را یکبار بازخوانی کنید و سعی کنید کلمات کلیدی اش را به ذهن بسپارید.

*چه فرزندتان توانایی خواندن داشته باشد و چه نداشته باشد، در هنگام قصه خواندن کتاب را طوری قرار دهید که فرزندتان نیز شاهد صفحه کتاب باشد تا از این طریق یا جملات را دنبال کند و یا اگر توانایی خواندن ندارد عکسها را جستجو کند ولی توجه داشته باشید که اگر در هنگام قصه گویی از حافظه تان استفاده کنید، این گام موثر، حذف خواهد شد.

*سعی کنید در هنگام قصه خواندن برای کودکتان، هر از چند گاهی تماس چشمی با او را حفظ کنید. کودکان خیلی زود حواسشان پرت شده و تمرکزشان را از دست می دهند. ایجاد و حفظ این تماس چشمی باعث حفظ توجه و تمرکز کودکان می شود.

قصه گویی

*سعی کنید از طریق پرسیدن سوالاتی از کودکان(در مورد داستان) آنها را در فرآیند قصه گویی مشارکت دهید و یا اگر در طی این داستان یک سری شعر و یا واژه دایما تکرار شود(مانند داستان حسنی) این اشعار را با کودکتان همسرایی کنید.

*سعی کنید برای شخصیتهای مختلف داستان، صداهای متفاوتی را ادا کنید تا کودکتان بهتر متوجه شخصیت پردازی های داستان گردد.

*اسم برخی از شخصیتهای داستان را با اسم کودکتان و اسم دوستانش تغییر دهید و حتی اگر تمایل داشتید و داستان گنجایش داشت می توانید شخصیتهای بیشتری را به داستان اضافه کنید.

* وقتی داستان خوانی تان به پایان رسید، سعی کنید از کودکتان بخواهید که خلاصه ای از داستان را برای شما بازگو کند. این اقدام به کودکان کمک می کند تا بیاموزند که چگونه توالی اتفاقات و رویدادها را در ذهن حفظ کرده و ابتدا، میانه و انتهای داستان را از هم تمیز دهند. همچنین با این کار کودکان می توانند توالی و رابطه های معنادار را کشف کرده و نسبت به وضعیت خود بینش عمیق تری به دست می آورند.

 

 

بخش خانواده ایرانی سایت تبیان

مریم عطاریان



موضوعات:عمومی ,
شهرزاد-قصه-گو--باشید شهرزاد-قصه-گو--باشید شهرزاد-قصه-گو--باشید شهرزاد-قصه-گو--باشید شهرزاد-قصه-گو--باشید امتیاز : 1766 دیدگاه(0)

تاریخ: 30/07/1390 ساعت: 12:55 بازدید: 472 نویسنده: عنایت

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد



موضوعات:داستان کوتاه ,
عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی امتیاز : 1369 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/07/1390 ساعت: 15:19 بازدید: 400 نویسنده: عنایت
بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک شده بود بلاخره به غار رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو سرک می کشید .
هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید ، طوفانی هولناک در راه بود بوفالو وارد غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه شیر در امان بماند . در این هنگام بزی را دید که به سوی او حمله می کند بوفالو به بز گفت آرام باش دوست من در نزدیکی غار شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها او را متوجه حضور هر دویمان می سازی شیر گرسنه است کمی صبور باش .
اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد بوفالو برای در امان ماندن به انتهای غار تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور میشد و دورخیز می نمود و دوباره شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت .
آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر گرسنه او را در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و شکمش را با دندانهای تیزش پاره نمود .
این داستان ما را به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می اندازد که : « امنیت دیگران بخشی از امنیت و رفاه ماست » .
و بز نادان بخاطر رفاه خود ، امنیت بوفالو را در نظر نگرفته بود و اینگونه جان خویش را از دست داد .


موضوعات:پندآموز ,
بوفالو-و-بز-خودخواه بوفالو-و-بز-خودخواه بوفالو-و-بز-خودخواه بوفالو-و-بز-خودخواه بوفالو-و-بز-خودخواه امتیاز : 1412 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/07/1390 ساعت: 15:16 بازدید: 333 نویسنده: عنایت
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند


موضوعات:داستان کوتاه ,
قهرمانی-در-پارالمپیک قهرمانی-در-پارالمپیک قهرمانی-در-پارالمپیک قهرمانی-در-پارالمپیک قهرمانی-در-پارالمپیک امتیاز : 1159 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/07/1390 ساعت: 15:13 بازدید: 389 نویسنده: عنایت
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید


موضوعات:طنز ,
معرفی-شخصیت معرفی-شخصیت معرفی-شخصیت معرفی-شخصیت معرفی-شخصیت امتیاز : 1096 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/07/1390 ساعت: 15:10 بازدید: 375 نویسنده: عنایت
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.


موضوعات:پندآموز ,
مادر-شوهر مادر-شوهر مادر-شوهر مادر-شوهر مادر-شوهر امتیاز : 1230 دیدگاه(0)

تاریخ: 20/07/1390 ساعت: 17:12 بازدید: 331 نویسنده: عنایت

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
"
ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"
اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند



موضوعات:پندآموز ,
برادر برادر برادر برادر برادر امتیاز : 1187 دیدگاه(0)

تاریخ: 11/07/1390 ساعت: 11:35 بازدید: 567 نویسنده: عنایت

بکشت غمزهء آن شوخ بي‌گناه مرا               فکند سيب زنخدان او به چاه مرا 

غلام هندوي خالش شدم ندانستم              کاسير خويش کند زنگي سياه مرا 

دلم بجا و دماغم سليم بود ولي                   ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا 

هزار بار فتادم به دام ديده و دل                   هنوز هيچ نميباشد انتباه مرا 

ز مهر او نتوانم که روي برتابم                       ز خاک گور اگر بردمد گياه مرا 

به جور او چو بميرم ز نو شوم زنده                 اگر به چشم عنايت کند نگاه مرا 

عبيد از کرم يار بر مدار اميد                        که لطف شامل او بس اميدگاه مرا

عبید زاکانی 



موضوعات:عاشقانه ,
سیب-زنخدان سیب-زنخدان سیب-زنخدان سیب-زنخدان سیب-زنخدان امتیاز : 1486 دیدگاه(0)

تاریخ: 10/07/1390 ساعت: 12:54 بازدید: 426 نویسنده: عنایت



-هنوز به فکرش هستی؟

-آری چشمان خیسش دیوانه ام کرده است. هر جا می روم او را می بینم؛ توی بازار، توی خانه، حتی در کوچه.

-ولی عبدالله؛ جریان آن روز را که نمی توان فراموش کرد، آن اتفاق باور ما را تغییر داد.

***
-وسط بازار ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم؛ که صدای ولوله ای بلند شد:

-سلام علیکم یابن رسول ا...

-علیک السلام

-برگشتم عقب دیدم امام رضا (ع) است. صورتم را برگرداندم؛ دوست نداشتم ببینمش، اصلا او را به عنوان امام و پیشوا قبول نداشتم. نمی دانستم چرا او برای هدایت مردم، انتخاب شده بود! چون

دوستانم دور و برم بودند، جرأت پیدا کردم و با کنایه گفتم:

- ای پیشوای هشتم، می توانی به سؤالاتم جواب بدهی؟

-این را گفتم وکمی در مورد مسائل اعتقادی با هم بحث کردیم. اما هرچه امام می گفت قانع نمی شدم و با بهانه های مختلف حرفش را رد می کردم. امام که رفت از دوستم تمیم خواستم که دنبالم

بیاید.

تمیم گفت: عبد ا... کجا می روی؟

- می خواهم آقا را تعقیب کنم.

امام رضا (ع) از کوچه پس کوچه های شهر گذشت. من و تمیم هم سایه به سایه تعقیبش می کردیم، تا اینکه به حومة شهر رسیدیم و صحرا نمایان شد.

- یک گله آهو زیر بوته ها در حال چرا بودند. آفتاب داغ پهنة بیابان را پوشانده بود. زیر سایة صخره ای کمین کردیم.

امام کمی جلو رفت و اشاره ای کرد. بچه آهویی با چشمان سیاهش ازگله جدا شد. آنقدر خوشحال بود، که آرام و قرار نداشت. بی تابی می کرد و بالا و پایین می پرید. امام (ع)، او را بغل گرفت

و نوازش کرد. سپس در گوشش زمزمه ای کرد.

-اشک در چشمان بچه آهو حلقه زد؛ یکباره لبانش جنبید و گفت: وقتی نگاهم کردید خوشحال شدم؛ فکرکردم، مرا صید کردید. اما حالا رهایم می کنید؟ قطره اشکی از چشمان بچه آهو جدا شد و

روی زمین افتاد.

-در یک لحظه، تصویر چشمان من انعکاس چشمان آهو شد و اشک های من هم جاری شد.

-ناگهان آقا علی بن موسی الرضا (ع)، برگشت و ما را غافلگیر کرد و گفت: ای عبدا... تو هنوز ایمان نیاورده ای؟!

-نفسم در سینه حبس شد. هزاران سؤال به ذهنم خطور کرد؛ گفتم سرورم! اکنون به شما ایمان آوردم. تو به حق سفیر خداوند برای هدایت مردم هستی. من از گذشتة خودم پشیمانم و دیگر کینه و

نفرتی از شما به دل ندارم. امیدوارم مرا ببخشید.

امام دستی بر سر آهو کشید و رهایش کرد. آهو چشم از امام برنداشت؛ تا اینکه خودش را در میان آغوش مادر احساس کرد.



موضوعات:پندآموز ,
آهویی-در-صحرا-- آهویی-در-صحرا-- آهویی-در-صحرا-- آهویی-در-صحرا-- آهویی-در-صحرا-- امتیاز : 1081 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 12:07 بازدید: 352 نویسنده: عنایت

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!



موضوعات:عمومی ,
مرد-گمشده-در-جزیره مرد-گمشده-در-جزیره مرد-گمشده-در-جزیره مرد-گمشده-در-جزیره مرد-گمشده-در-جزیره امتیاز : 1361 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 11:23 بازدید: 336 نویسنده: عنایت

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “



موضوعات:عمومی ,
دو-راهب-و-یک-دختر-زیبا دو-راهب-و-یک-دختر-زیبا دو-راهب-و-یک-دختر-زیبا دو-راهب-و-یک-دختر-زیبا دو-راهب-و-یک-دختر-زیبا امتیاز : 1042 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 11:12 بازدید: 302 نویسنده: عنایت

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا ش
دم



موضوعات:پندآموز ,
زرتشت زرتشت زرتشت زرتشت زرتشت امتیاز : 1288 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
سه شنبه 15 بهمن 1392
سه شنبه 15 بهمن 1392

مطالب محبوب

شنبه 19 آذر 1390
شنبه 26 فروردین 1391
شنبه 24 تیر 1391
دوشنبه 01 اسفند 1390
یکشنبه 09 مهر 1391

صفحات مطالب

1|2|3|4|