Warning: strtotime(): Invalid date.timezone value 'America/New York', we selected the timezone 'UTC' for now. in /home/blogveb/domains/blogveb.com/public_html/include/blogs_module/blog/previ.php on line 14
 داستان کوتاه

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 11:09 بازدید: 482 نویسنده: عنایت

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!



موضوعات:عمومی ,
اثبات-وجود-خدا اثبات-وجود-خدا اثبات-وجود-خدا اثبات-وجود-خدا اثبات-وجود-خدا امتیاز : 1129 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 11:01 بازدید: 319 نویسنده: عنایت

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...



موضوعات:پندآموز ,
پند-لقمان-به-پسرش پند-لقمان-به-پسرش پند-لقمان-به-پسرش پند-لقمان-به-پسرش پند-لقمان-به-پسرش امتیاز : 1350 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 10:54 بازدید: 342 نویسنده: عنایت

 

ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

 



موضوعات:پندآموز ,
معمار-و-پیرزن معمار-و-پیرزن معمار-و-پیرزن معمار-و-پیرزن معمار-و-پیرزن امتیاز : 1143 دیدگاه(0)

تاریخ: 09/07/1390 ساعت: 10:52 بازدید: 256 نویسنده: عنایت

 

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!



موضوعات:داستان کوتاه ,
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه امتیاز : 967 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/07/1390 ساعت: 23:44 بازدید: 466 نویسنده: عنایت

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



موضوعات:حکایت عاشقانه ,
نهایت-عشق-! نهایت-عشق-! نهایت-عشق-! نهایت-عشق-! نهایت-عشق-! امتیاز : 1421 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/06/1390 ساعت: 08:42 بازدید: 382 نویسنده: عنایت

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا



موضوعات:حکایت عاشقانه ,
عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی عشق-واقعی امتیاز : 1472 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/06/1390 ساعت: 06:04 بازدید: 367 نویسنده: عنایت

در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. . روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایتاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ودیوانگیفوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... واز آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند .دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست وشروع به شمردن کرد یک،دو،سه ...

همه رفتند و در جایی پنهان شدند ،لطافت خودرا به شاخ ماه آویزان کرد .خیانت داخل انبوهی اززباله پنهان شد .اصالت در میان ابرها مخفی گشت.هوس به مرکز زمین رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت ودیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه،هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره سردرگم بود ونمیتوانست تصمیم بگُیردوجای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نودوپنج،نودوشش،نودو.....

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ وپنهان شد.دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بودجایی پنهان شود ولطافت رایافت کهبه شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق ،او ازیافتن عشق ناامید شده بود. حسادت درگوشش زمزمه میکرد تو باید فقط عشق راپیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کندوبا شدت وهیجان زیاد آن رادر بوته ی گل سرخ فرو کرد ودوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.عشق ازپشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورت خودرا پوشانده بودو ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.دیوانگی گفت:من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تورادرمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش .


«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.»

لايه جديد...


موضوعات:پندآموز ,
عشق-و-دیوانگی عشق-و-دیوانگی عشق-و-دیوانگی عشق-و-دیوانگی عشق-و-دیوانگی امتیاز : 1189 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
سه شنبه 15 بهمن 1392
سه شنبه 15 بهمن 1392

مطالب محبوب

شنبه 19 آذر 1390
شنبه 26 فروردین 1391
شنبه 24 تیر 1391
دوشنبه 01 اسفند 1390
یکشنبه 09 مهر 1391

صفحات مطالب

1|2|3|4|